
ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانههم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانهبشكسته سبوهامان، خون است به دلهامانفرياد و فغان دارد، دُرديكش ميخانههر سوي نظر كردم، هر كوي گذر كردمخاكستر و خون ديدم، ويرانه به ويرانهافتاده سري سويي، گلگون شده گيسوييديگر نَبُوَد دستي، تا موي كند شانهتا سر به بدن باشد، اين جامه كفن باشدفرياد اباذرها، ره بسته به بيگانهلبخند سروري كو، سرمستي و شوري كوهم كوزه نگون گشته، هم ريخته پيمانهآتش شده در خرمن، واي من و واي مناز خانه نشان دارد، خاكستر كاشانهاي واي كه يارانم، گلهاي بهارانمرف...
ادامه مطلب
شب آخر هنوز یادم هستخیمه زد عطر سیب در سنگرخیمه تاریک شد، و این یعنیروضهخوان گفت از شب آخرگفت : این راه و این سیاهی شبعشق چشمان خویش را بسته استما سحر قصد آسمان داریماز زمین راه کربلا بسته استخشک میشد گلوی او کمکمروضهخوان تشنه بود در بارانیک نفر استکان آب آوردالسلام علیک یا عطشاناستکان را بلند کرد ، ولیعکس یک مشت روی آب افتادمشک لرزید و محو شد کمکماشک سید که توی آب افتاد***نفست گرم روضهخوان! آن شبدل به دریای آن نگاه زدیدم گرفتی میان خون خودتچه گریزی به قتلگاه زدی بخوانید...
ادامه مطلب