
لب به آواز نکردم بازبا بهاری که از این کوچه گذشتو هم اکنون یاران!سبد سینه من خالی استبا دلم میل شکفتن نیستابر تنهایی در سینه ی من می باردو نگاهم چو پر خسته ی یک مرغابیمیل دارد که بیاساید در برکه ی چشمو من آرام آراماز فراز تن خود می ریزمآی انبوه تر از ابر سپیدکه رها گشته نگاهت در بادتو مرا خواهی برد؟تو که در روشنی باغچه مسکن داریو شقایق را در باغچه ها می کاریمن به خورشید نگاه تو پناهنده شدمآی انبوه تر از جنگل سبزتو مرا خواهی برد؟خوشه ها از تو سخن می گویندبا بهاری که پس از بوی تو خواهد آمدبرکه ها ...
ادامه مطلب